نویسنده را باید این چهار چیز :
دلو دستو افکارو وجدان تمیز
اگر آن که ناپاک شد این چهار , زه ناپاکیه صاحبش شک مدار
قلم چون گرفتی دو روئی مکن , غرز ورزیو کینه جوئی مکن
قلم گیرو همچون قلم راست باش , نه هر کس خیاله کجت خواست باش
قلم گر خلاف ره مردم است , قلم نیست
نیشه دم کژ دم است
در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورد و می تراشد
نه نه اشتباه کردم
فقط در زندگی نیست ، پس از مرگ هم این خوره رهایت نمی کند
هیچ کس نمی خواهد بداند چه گفتی ، که بودی . بت می سازند ، بت می شکنند
به طناب تو آویزان می شوند تا خودشان را بالا بکشند
آنها که در زندگی هرگز به بازیت نگرفته اند حالا بی هیچ اعتقادی حتی روح تورا به بازی می گیرند
و هیچ کس نمی خواهد بداند که آدمی بودی با همه ی قدرت ها و ضعف هایت
آمدی و رفتی .
صادق هدایت
عشق مانند یک آواز دور
یک نغمه ی دلگیر و افسون گر است
که آدم زشت و بد منظری می خواند
نباید دنبال او رفت و از جلو نگاه کرد
صادق هدایت
همیشه پاییز
اونیکه خورشید منو به ابر بارونی سپرد
رفت و از اون غم کوچه ها لاشه ی پاییز و نبرد
رو آسمون طرحی کشید که سایه روشنی نداشت
از اون شبی که ساخته بود توقع ستاره داشت
حرفی نمونده رو دلم ، اشکی نمونده تو چشام
یخ زده واژه ها تو شرجیه ترانه هام
دوباره با یک قطره اشک از گریه
پرده می کشم شعله ی خورشید و می خوام
تا شب و آتیش بکشم
اونیکه خورشید منو به ابر بارونی سپرد
رفت و از اون غم کوچه ها لاشه ی پاییز و نبرد
رو آسمون طرحی کشید که سایه روشنی نداشت
از اون شبی که ساخته بود توقع ستاره داشت
از قاب خیس پنجره عکس غروب و پاره کرد
تموم احساس منو مسلوب این ترانه کرد
هجوم خاطرات من پاییز و نقاشی کشید
دفتر من پر شد از حسرت شعرای سپید
حرفی نمونده تو دلم ، اشکی نمونده تو چشام
یخ زده واژه ها ، یخ زده ترانه ها م
دوبار اشک ، دوباره غم
بارون ، آتیش
دوباره.... حسرت
از قاب خیس پنجره عکس غروب و پاره کرد
تموم احساس منو مسلوب این ترانه کرد
هجوم خاطرات من پاییز و نقاشی کشید
دفتر من پر شد از حسرت شعرای سپید
با یک شعر جدید از خودم شروع می کنم .
آنگونه که هست...
عشق را آنگونه که هست باید دید
در انزوای وجود خویش
در گستره ی تاریک نگاه شب
عشق سکوتی دیگر است که با فریاد شروع می شود
و آنگونه که هست دیده نمی شود
در پرده ی خیال نقش و نمایی سبز می گیرد
و در وجود آدمی زرد می شکفد
در تاریکی شب نور می شود
و در روشنایی روز دیده نمی شود
اما عشق را آنگونه که هست باید دید
نه آنگونه که در من زبانه می زند
و نه آنگونه که تو احساس می کنی
عشق سکوتیست دیگر و آنگونه که هست باید دیده شود
در انزوای وجود خویش
در گستره ی تاریک نگاه شب
حامد
به نام او
تقدیم به تمام عاشق های دنیا که اسیر غم و معشوق رحمی به عاشق نداره .
تقدیم به عاشقی مثل من که مثل من ....
تقدیم به معشوقی نه مثل تو ....
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا خبر از سرزنش خار جفا نیس تورا
کل شعر در ادامه مطلب....
ادامه مطلب
پرواز
بنشین ، بنشین نظاره کن
که چگونه خون برادر هایمان را ریختند
بنشین ، فریادی نزن ، نظاره کن
که چگونه خواهران مان را کشتند
بنشین ، برای چه ایستاده ای ؟
چرا فریاد می زنی ؟
که می تواند صدایت را بشنود ؟
که می تواند کاری برای ما بکند ؟
اما هنوز اول راه است
برای آزادی ، خون من و تو هم لازم است
حالا می توانی تصمیم بگیری . ؟
بنشینی یا بلند شی
اگر نشستی نظاره کن و اگر برخاستی دمی از فریاد بر ندار
به فکر پرواز باش
بگذار آنان که نشستند ، ببینند که پرواز کردن چه زیباست
پرواز بسوی آزادی
پرواز برای ....
بنشین ، بنشین و نظاره کن
مرگ برادران و خواهرانت را...
پرواز را از آنان بیاموز
فردا شاید نوبت من و توست
حامد
به نام خداوند آزادی
سلام دوستان خوبم حتما شاهد هستید که این روزا تو ایران چه خبره . برادرا و خواهرامونو دارن به جرم اینکه حقشونو می خوان می کشن...
امیدوارم هرکی وطن و ایرانشو دوست داره بلند شه و به فکر آزادی و عدالت و برادری باشه و نزاره خون برادرا و خواهراشو اینجوری تو خیابون ها بریزن...
بپا خیزید علا ای سوگواران
علا ای وارسان سر بداران
بپا خیرید اگر زخمیه دردید
اگر با شب پرستان در نبردید
بپا خیزد که نامردان بکارند
همه مردان عاشق سر بدارند
بپا خیزید - بپا خیزید بپا خیزید
کشیدند تازیانه بر تن ما
نشاندند دشنه دشمن به دل ها
دل بی کینه را بر نیزه کردند
تن گل پونه را در مسلخ و بند
بروی چشم ما شب را کشیدند
گلوی سر به داران را دریدن
بپا خیزید - بپا خیزید بپا خیزید
اگر فریاد ما در شب گناه است
اگر امروز دل ما بی پناه است
بخوان با ما سرود فتح فردا
که فردا می رسد با پرچم ما ( پرچم سبز )
بپا خیزید - بپا خیزید بپا خیزید
آه.. آه دیدی وطنم ویران شد ؟
خانه ام... خانه ام خانه ی زندان بان شد
قفس کوچک من زندانی به بزرگی همه ایران شد
تا چراغ وطنم خاموش است
سوگوارانه جهان می گذرد
خون گل می چکد از ثانیه ها
شب... شب پر از نعش جوان می گذرد

خسته از هجوم طوفان ، توی دست سرد پاییز
این منم یه تیکه کاغذ از یه قصه ی غم انگیز
یکی نیست بگه مسافر عشقتو کجا گذاشتی !؟
یه نفر که اولینه ، یه نفر که آخرینه
یه کسی باشه که دستاش پر عطر پونه باشه
مثل خاک فصل بارون تو چشاش جونه باشه
شاپرک اگه نباشه نمی شه پروازشو دید
تو کدوم نگاه بی جون زندگی رو می شه فهمید
کی می خواهد اینو بخونه واسه مردمی که خوابن
کاشکی هم قبیله بودیم مثل ماهی ها و دریا
ماهی ها به فکر دریا ، ماهی ها به رنگ آبن
من هوایی تازه عشقی تازه می خوام
من تمام تازه ها رو با تو بی اندازه می خوام
در هوای تازه باید زندگی رو جستجو کرد
جامه ی دلتنگ دل رو با نگاهی پشت رو کرد
باید از شاید گذشت و با دل عاشق در آمیبخت
پشت به دنیای گذشته کرد و حفظ عابرو کرد
من هوایی تازه عشقی تازه می خوام
من تمام تازه ها رو با تو بی اندازه می خوام
در هوای تازه باید زندگی رو جستجو کرد
پشت به دنیای گذشته کرد و حفظ آبرو کرد
باید از تاراج اندوه دل بریدش
باید از باغ محبت سر کشیدش
از دل حادثه ها باید پریدش
با تو موندو زندگی رو جور دیگه با تو دیدش
من اگر حال و هوای تازه می خوام
من همه این تازه هارو با تو می خوام از تو میخوام
من هنوزم زندگی مو از تو می خوام من تمام لحظه هام از تو میخوام
با تو میخوام..
من هوایی تازه عشقی تازه می خوام
من تمام تازه ها رو با تو بی اندازه می خوام
در هوای تازه باید زندگی رو جستجو کرد
جامه ی دلتنگ دل رو با نگاهی پشت رو کرد